می خواستم یه چیزی سر هم کنمو بگم که یهو به جان امام زمان قسمم داد که دروغ نگم و منم گفتم اره و نصفه کلمو کردم زیر پتو و با ترس بهش خیره شدم...اونم مدتی فقط به من خیره شد و بعد بلند شد و رفت....
دلهره داشتم و نمی دونستم چیکار کنم
به فرهاد مسیج دادمو جریانو گفتم...اونم بهم گفت فقط اروم باش..خودت همیشه میگفتی خدا عاشقارو دوست داره...خدا کمکمون میکنه و همه چی حل میشه...گفتم اخه دیگه تحمل اون همه فشار رو ندارم..از طرفی، دیگه تحمل دوری و جدایی از تو رو هم ندارم...بهم گفت چشماتو ببند و ارامشتو بدست بیار
نگران هیچی نباش و به خدا توکل کن
بعد از حرفای فرهاد کاملا اروم شدم و بی خیال همه چیز شدم...تا حدی که اروم خوابم برد..وقتی صبح بیدار شدم اولین چیزی که به خاطرم اومد مامانم بود..دلم میخواست بدونم میخواد چیکار کنه
بابام صبح زود رفته بود سر کار و مامانم هم زود رفته بود که احتمالا منو نبینه!!!محمد هم مدرسه بود
بلند شدمو دیدم کسی خونه نیست..خوشحال شدم و یه نفس راحت کشیدم...یهو صدای زنگ تلفن اومد..گوشی رو برداشتم.. بابام بود..گفت پاشو بیا کارخونه میخوام باهات حرف بزنم...منم حاظر شدمو رفتم کارخونه..قبلش به فرهاد زنگ زدمو کلی اروم شدم
وقتی رفتم کارخونه بابا گفت این پسررو میخوای؟....هنوزم میخوای زنش بشی؟؟؟
با خجالت گفتم اره...ته دلم باورم نمیشد که اینقدر وقیح و پر رو باشم...ولی بودم
گفت پس یه شرطی داره..گفتم چی؟
گفت بهش بگو بیاد اینجا باهاش حرف بزنیم..من و مامانت براش شرط و شروط میذاریم اگر قبول کرد که اجازه میدم ازدواج کنید اگر نه دیگه اسمشم نمیاری..باشه؟
گفتم چشم...گفت مخالف کار من که نیستی؟؟نکنه دوست داری بی قید و شرط زنش بشی و بری؟
گفتم نه بابا...من از خدامه که شما اینقدر بهم اهمیت میدید که میخواید اونو بسنجید بعد با ازدواجمون موافقت کنید
گفت پس باهاش قرار بذار تا اخر این هفته بیاد کارخونه تا با هم حرف بزنیم
وقتی از کارخونه اومدم بیرون داشتم از تعجب میمردم...دلم میخواست کلی بپرم بالا پایین و جیغ بکشم...زنگ زدم به فرهاد و قضیه رو بهش گفتم...گفتم بابام هر شرطی بذاره قبول میکنی؟؟؟
با کمال ناباوری گفت نه!!!!!!!!!
یهو خشکم زد...ادامه داد...اگر با شرایط من جور باشه قبول میکنم...شاید بابات از من یه چیزی خواست که ۱۰۰٪نشدنی باشه..من چیزی رو قبول میکنم که دور از منطق و عقل و توانم نباشه...چیزی که در توانم نباشه قبول نمیکنم..چون نمیخوام یه روزی در مقابل تو شرمنده بشم....ولی بدون النا...برای تو هر کاری که از دستم بر بیاد میکنم...اینو قول میدم
اولش خیلی ناراحت شدم ولی وقتی خوب فکر کردم خوشحال تر شدم...چون فهمیدم که فرهاد چقدر عقلش کامله و چقدر عمیق فکر میکنه و قصدش فقط خالی بستن نیست و از سر بچگی نگفت هرچی بابات بگه قبول میکنم....
حالا یه دلشوره ی تازه تو دل جفتمون بود تا ببینیم شرطای بابام چیه و ایا فرهاد قبولشون میکنه یا نه!!!
یه جورایی امتحان عشق و عقل فرهاد بود....
داشت فصل جدید از زندگیمون شروع میشد
پایان فصل ششم