تبليغاتX
داستان عشق من

داستان عشق من

چطوری شد که عاشق شدم

سر فصل

یه داستانی دارم که هر کس بشنوه باور نمیکنه که حقیقت داشته باشه

میدونم بیشتر این داستانارو تو فیلما دیدین یا تو افسانه ها شنیدین

ولی این داستان عشق خود منه.....

میدونم که مجذوبتون میکنه...لطفا با ما همراه بشید

قسمت به قسمت براتون تعریف میکنم تا فرصت داشته باشید بخونید

امیدوارم خوشتون بیاد

میدونم که داستان پر طرفداری میشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 16:3  توسط شیرین  | 

فصل هفتم(قسمت دوم)

چشمم دنبالش موند...دلم میخواست یکم بیشتر بمونه...حتی نتونستم حلقه ای که براش خریده بودم بدم بهش...حتی خداحافطی هم نکرد....

دیگه دلم اروم و قرار نداشت....نگران بودم که بابام میخواد چی بهش بگه؟؟..یعنی شرطش چیه؟..

دقیقه ها خیلی کند میگذشت و من مدام در عرض خونه راه میرفتم..بابام بهم گفته بود اگر به توافق برسیم زنگ میزنم بیای اینجا همدیگرو درست و حسابی ببینید...منم مانتومو پوشیده بودم و ازین ور خونه میرفتم اونور خونه...ازونور به اینور خونه....دیگه داشت صبرم تموم میشد....خیلی انتظار سختی بود....

بعد از ۴۵ دقیقه گوشیم زنگ خورد...فرهاد بود!!!!....گوشیو برداشتم گفتم چی شد؟؟؟؟....گفت هییچی نشده....گفتم یعنی چی؟؟؟

گفت بیام ببینمت دوباره؟؟؟....گفتم نمیدونم...تو حتی خداحافظی هم نکردی...الان بگو ببینم بابام چی گفت...گفت هیچی عزیزم...فقط خواست برم سربازی و بعدشم یه کار خوب پیدا کنم و بعد هم میتونیم با هم ازدواج کنیم...

میدونستم از سربازی رفتن متنفر بود و اصلا دوست نداشت بره....اما به خاطر من هیچی نگفته بود و قبول کرده بود...اصلا برناممون اینجوری نبود...قرار بود بره سر یه کاریو ۴ سال کار کنه و پول جمع کنه تا بتونیم بریم سر زندگیمون...اینجوری ۲سال عقب میوفتادیم....اما اون قبولش کرده بود....

چی بگم....شایدم به هر حال باید میرفت سربازی...

تو افکار پراکنده ی خودم پرسه میزدم که یهو بلند گفت بیاااااااااااااام؟؟؟؟؟

گفتم اره...بیا...من که سوغاتیتم ندادم!!!!؟؟؟....قطع کرد و به ۲ ثانیه هم نکشید که زیر پنجره ترمز کرد

دوباره پریدم پشت پنجره و گفتم قرار بود بیام کارخونه!!!گفت اونجوری نمیتونستم خوب نگات کنم...میخواستم راحت بگم دوستت دارم....

بهم گفت اون انگشتر چیه تو دستت...گفتم هیچی...از مشهد خریدم...گفت درش بیار بدش به من...میخوام یادگار پیشم باشه که همش حس کنم کنارمی....گفتم خوب صبر کن...من یکیم برا تو خریدم...میرم میارمش...گفت پس بدو....

رفتم و انگشترو اوردم و پرت کردم تو دستش...اونم انگشتر خودشو از دستش دراورد و پرت کرد سمت من...خیلی خوشم اومد که انگشترشو بهم داد....رفتم یه سیب قرمز اوردمو بوسیدمو انداختم سمتش...گفتم اینو از باغ دلم برات چیدمش...اومده تا بهت بگه دوستت داره....

سیب رو گرفت و بوسید و گذاشت تو ماشین...فقط چند دقیقه ی دیگه نگام کرد و ازم خداحافظی کرد و رفت....

دیگه دلم نمیخواست حتی فکر جدایی رو هم بکنم...دیگه دوست نداشتم زندگیم بدون وجودش باشه...دلم میخواست تمام عمرمو باهاش تقسیم و کنارش گیسامو سفید کنم...

حتی هنوزم بعد از ۳سال اون روز تازه ی تازست...مثل همون سیب سرخ گاز نزده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 11:4  توسط شیرین  | 

فصل هفتم(قسمت اول)

این فصل جدید شروع شد و هزار قصه ی نو ساخت...

عید نوروز اومد و با خودش هزاران گل و قصه اورد و سرنوشت منو یه جور تازه نوشت..ازین که بابام اینا باهام تا حدی راه اومده بودن خیلی خوشحال بودم...بهشون اصرار کردم عید رو بریم مشهد که من نذر دارم و میخوام نذرمو ادا کنم..با اصرارای من بالاخره راهی شدیم به سمت مشهد...اونجا با داداشم یواشکی رفتم یه نقره فروشی و دو تا حلقه برای خودم و فرهاد خریدم...بعد با خودم بردمشون حرم و بستمشون به هم و گفتم یا امام رضا تو میدونی واسه این عشق چقدر درد کشیدم و چقدر زخم خوردم و چقدر خسته ام...نذار این زخم عشق کهنه بشه و دردش بخوابه...یه کاری کن همیشه همین قدر عاشق بمونیم...یه کاری کن این دوتا حلقه..ما دو تا رو به هم گره بزنن و تا روز مرگمون از هم جدا نشیم...یا امام رضا تو میدونی این عشق پاکه و با هیچی الوده نشده..تو میدونی ما میخوایم با هم کلبه ی عشقمونو بسازیم...تو کمکمون کن...تو برای خوشبختیمون دعا کن...تو ما رو عقد کن و عقدمونو تو اسمونا ببند...دوستت دارم امام رضای مهربونم...

حسابی گریه کردمو کلی اروم شدم و برگشتم هتل...یه هفته ای اونجا بودیم و بعد برگشتیم...

بالاخره روز قرار فرهاد با بابام رسید...قبل اینکه بره کارخونه زنگ زد به من و گفت نمیشه قبلش بیام تو رو ببینم؟؟ اخه من هنوز تو رو یه دل سیر تماشا نکردم!!!

یکم من من کردم تا اینکه خودش گفت اصلا تو نیا بیرون...همون از پنجره ببینمت بسه...میخوام قشنگ نگات کنم بعد برم پیش بابات....بیاااام؟؟؟؟؟

گفتم بیا..ولی دل تو دلم نبود..قلبم مثل قلب گنجشک میزد و صدای تاپ و توپشو خودمم میشنیدم...ازم ادرس دقیق گرفت و قطع کرد...۵دقیقه بعد صدای یه ماشین پیچید تو کوچه...روسریمو انداختم رو سرمو پریدم کنار پنجره....وقتی دیدمش دلم ریخت...از تو ماشین یه نگاه عمیق تو چشمام انداخت...ماشینو خاموش کرد و صندلی راننده رو یکم خوابوند تا خوب بتونه نگام کنه...چند دقیقه تو چشمام خیره شد و منم تو چشماش خیره شدم...چشم جفتمون پر و خالی شد از مرواریدای ریز احساس...اروم دیدم لباش داره حرکت میکنه...دقت که کردم دیدم میگه دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم....دیوونم میکرد...اینا رو گفت و یهو دیدم سریع گازشو گرفت و رفت از کوچه بیرون و حتی خدا حافظی هم نکرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 10:57  توسط شیرین  | 

فصل ششم(قسمت پنجم)

می خواستم یه چیزی سر هم کنمو بگم که یهو به جان امام زمان قسمم داد که دروغ نگم و منم گفتم اره و نصفه کلمو کردم زیر پتو و با ترس بهش خیره شدم...اونم مدتی فقط به من خیره شد و بعد بلند شد و رفت....

دلهره داشتم و نمی دونستم چیکار کنم

به فرهاد مسیج دادمو جریانو گفتم...اونم بهم گفت فقط اروم باش..خودت همیشه میگفتی خدا عاشقارو دوست داره...خدا کمکمون میکنه و همه چی حل میشه...گفتم اخه دیگه تحمل اون همه فشار رو ندارم..از طرفی، دیگه تحمل دوری و جدایی از تو رو هم ندارم...بهم گفت چشماتو ببند و ارامشتو بدست بیار

نگران هیچی نباش و به خدا توکل کن

بعد از حرفای فرهاد کاملا اروم شدم و بی خیال همه چیز شدم...تا حدی که اروم خوابم برد..وقتی صبح بیدار شدم اولین چیزی که به خاطرم اومد مامانم بود..دلم میخواست بدونم میخواد چیکار کنه

بابام صبح زود رفته بود سر کار و مامانم هم زود رفته بود که احتمالا منو نبینه!!!محمد هم مدرسه بود

بلند شدمو دیدم کسی خونه نیست..خوشحال شدم و یه نفس راحت کشیدم...یهو صدای زنگ تلفن اومد..گوشی رو برداشتم.. بابام بود..گفت پاشو بیا کارخونه میخوام باهات حرف بزنم...منم حاظر شدمو رفتم کارخونه..قبلش به فرهاد زنگ زدمو کلی اروم شدم

وقتی رفتم کارخونه بابا گفت این پسررو میخوای؟....هنوزم میخوای زنش بشی؟؟؟

با خجالت گفتم اره...ته دلم باورم نمیشد که اینقدر وقیح و پر رو باشم...ولی بودم

گفت پس یه شرطی داره..گفتم چی؟

گفت بهش بگو بیاد اینجا باهاش حرف بزنیم..من و مامانت براش شرط و شروط میذاریم اگر قبول کرد که اجازه میدم ازدواج کنید اگر نه دیگه اسمشم نمیاری..باشه؟

گفتم چشم...گفت مخالف کار من که نیستی؟؟نکنه دوست داری بی قید و شرط زنش بشی و بری؟

گفتم نه بابا...من از خدامه که شما اینقدر بهم اهمیت میدید که میخواید اونو بسنجید بعد با ازدواجمون موافقت کنید

گفت پس باهاش قرار بذار تا اخر این هفته بیاد کارخونه تا با هم حرف بزنیم

وقتی از کارخونه اومدم بیرون داشتم از تعجب میمردم...دلم میخواست کلی بپرم بالا پایین و جیغ بکشم...زنگ زدم به فرهاد و قضیه رو بهش گفتم...گفتم بابام هر شرطی بذاره قبول میکنی؟؟؟

با کمال ناباوری گفت نه!!!!!!!!!

یهو خشکم زد...ادامه داد...اگر با شرایط من جور باشه قبول میکنم...شاید بابات از من یه چیزی خواست که ۱۰۰٪نشدنی باشه..من چیزی رو قبول میکنم که دور از منطق و عقل و توانم نباشه...چیزی که در توانم نباشه قبول نمیکنم..چون نمیخوام یه روزی در مقابل تو شرمنده بشم....ولی بدون النا...برای تو هر کاری که از دستم بر بیاد میکنم...اینو قول میدم

اولش خیلی ناراحت شدم ولی وقتی خوب فکر کردم خوشحال تر شدم...چون فهمیدم که فرهاد چقدر عقلش کامله و چقدر عمیق فکر میکنه و قصدش فقط خالی بستن نیست و از سر بچگی نگفت هرچی بابات بگه قبول میکنم....

حالا یه دلشوره ی تازه تو دل جفتمون بود تا ببینیم شرطای بابام چیه و ایا فرهاد قبولشون میکنه یا نه!!!

یه جورایی امتحان عشق و عقل فرهاد بود....

داشت فصل جدید از زندگیمون شروع میشد

پایان فصل ششم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 13:16  توسط شیرین  | 

فصل ششم(قسمت چهارم)

اونشب تا وقتی برم تو رخت خواب مست بودم

حواسم به هیچ جا نبود و به هیچی فکر نمیکردم...وقتی شب رفتم تو تختمو داشتم لحظه ی دیدار رو برای خودم به خاطر میاوردم یهو در اتاق باز شد و مامانم وارد اتاقم شد...چشمامو بستم که فکر کنه خوابمو زود بره تا به رویا پردازیام ادامه بدم ولی اون نرفت..اومد نشست کنارم رو تختمو اروم صدام زد...

النا....النا...

چشمامو باز کردمو مثل ادمایی که چرتشون پاره شده گفتم چیه؟

چی شده؟

گفت اومدم یه سوال ازت بپرسم و تو رو به تمام مقدساتت قسم میدم که راستشو بهم بگو...راستشو میگی؟

گفتم مگه تا به حال بهت دروغم گفتم؟

گفت نه...ولی شاید الان بگی

گفتم دروغ نمیگم...بگو سوالت چیه که انقدر مهمه که منو بیدار کردی؟

گفت اون پسره که اومده بود امروز مغازه....

یهو هری دلم ریخت...

چشمامو مالیدمو گفتم کدووم؟؟؟؟امروز ۲۰ تا پسر اومدن مغازمون!!!!

گفت همون که هفته ی پیشم اومده بود دیگه

قلبم شروع کرده بود تند تند میزد...نزدیک بود از دهنم بیاد بیرون

الکی یکم رفتم تو فکر و گفتم خووووووب...

گفت اون فرهاد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لحظه همونجا ایستاد...یهو فشار خونم افتاد و دنیا دوره سرم چرخید...

نمیدونستم چجوری باید جواب بدم که همه چی درست پیش بره...

مامانم همینجوری تو چشمام خیره مونده بود و منتظر جواب بود و من.......

من واقعا نمیدونستم چی بگم

تمام روزای بدم از جلوی چشمام رد شد...مانیتور شکسته..تلفنی که قطع شده بود...وای..موبایلمم میگیرن..چه شیرینیه کوتاهی بود...لحظه های کشنده ی تنهایی و یه دریا اشک و حسرت...از ته دلم تو دلم فریاد میزدم خداااااااااااااااااااااااا.....خداااااااااااااا...خداااااااااااا.....

داشتم به خودم میگفتم یعنی اینبار به اندازه ی کافی عزممو جزم کردم؟

یعنی کم نمیارمو جا نمیزنم؟

یعنی میتونم یه بار دیگه اونهمه حرف و حدیث رو تحمل کنم؟

یعنی...

یعنی...

دیگه واقعا سرم گیج میرفت و هنوز ما تو همون یه لحظه ی اول بودیم...همون لحظه ای که مامانم پرسید اون پسره فرهاد بود؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:14  توسط شیرین  | 

فصل ششم(قسمت سوم)

وقتی رفت دلم تنگ شد...خیلی دل تنگ تر از همیشه چشمام دنبالش میکرد...کتاب درسیمو که با خودم برده بودم برداشتمو نشستم رو مبل و شروع کردم به خوندنش ولی در واقع میخواستم به این بهانه برم تو خودم...همون چند دقیقه ی کوتاه رو مدام تو ذهنم دوره میکردم...مثل دیوونه ها شده بودم...سرمو کرده بودم تو کتاب که مامانم متوجه تغییر حالتم نشه...۲۰ دقیقه ای بود که هیچ مشتری دیگه ای نیومده بود...یهو صدای مامان افکارمو به هم ریخت....

النا...این پسره چقدر اشنا بوداااااا...نه؟

گفتم:چمیدونم...مگه من امار همه پسرای اینجا رو دارم!!!!مشتری بود دیگه...شاید قبلا هم اومده خرید کرده....

گفت یه جور عجیبی بود اخه...

گفتم وااا...مگه چجوری بود بی چاره...بی خیال بابا...هر کی بود بود...به ما چه!!!؟؟

ته دلم هری ریخت...نکنه مامانم ته چهره ی فرهاد رو از زمان دربند به خاطر بیاره!!!؟

بی خیال...انشاالله که هیچی نمیشه....

دلم میخواست زودتر هفته ی دیگه بیاد و مامان جنس جدید بیاره تا باز ببینمش...دلم میخواست وقتی میاد تو مغازه فقط نگاش کنم....دلم میخواست بال درارمو برم پیشش....اره...فکر کنم خیلی بیشتر از قبل عاشقش بودم....دلم میخواست مدام بخوابمو خواب اون لحظه رو ببینم که تو چشام زل زده بود...یا اون لحظه ای که بهم گفت دوستت دارم....هنوزم بعد از ۲سال و نیم لحظه به لحظه مو به مو تمام حرکاتش یادمه و بارها تو خیالم مرورشون میکنم....

اونروز گذشت..و روزهای بعدش هم پشت هم گذشتند..مامان قرار بود ۵شنبه بره بازار و جنس بیاره اما به دلالیلی قرار شد شنبه جنس بیاره و من به فرهاد گفتم که یک شنبه بیاد مغازمون..چون اونروز جنسای جدیدمون میرسه...۵شنبه....جمعه...شنبه....تمام روز شنبه تو تنهاییم ارزو میکردم زنده بمونم و فردا دوباره اون چشمای عسلی براق رو ببینم...بالاخره شب شد و تا صبح با اس ام  اس هامون با هم از عشق و اشتیاق گفتیم تا صبح بیدار موندیم تا طلوع خورشید یکشنبه رو ببینیم...حالا فاصله ها به ساعتها کشیده بود.......۸ساعت دیگه...۶ساعت..۳ساعت...وااای...فرهاد من تو یک ساعت دیگه میرسی پیشم...اونجایی که خورشید صورت زمینو میبوسه و میذاره میره جاییه که چشمای تو لحظه های منو نوازش میکنه و چشمام تو چشمات خیره میشه....

بالاخره پیداش شد...بالاخره ماه سپید پوش من از بین تاریکی اسمون ظاهر شد و از در مغازه اومد تو

شلوار لی ابی رنک...سویی شرت سفید...موهای تقریبا بلند خرمایی رنگش ریخته بود تو صورتش...اینبار بی پرده نگاهش کردم...اینبار کمی نظر دادم...کمی حرف زدم...باز خرید کرد و رفت اما..اینبار طاقت نداشتم...بهانه جور کردم که برم بیرون دنبالش...اما مامانم یه جوری بود...بهم گفت نرو...سابقه نداشت اینجوری جلومو بگیره...ساعت ۷ بود..بهم گفت ۷.۳۰ برو هر چی میخوای بخر...گفتم باشه...به فرهاد اس ام اس دادم گفتم یکم منتظرم بمون تا بیام از نزدیک ببینمت...ساعتها کند شده بودن...اشتیاقم باعث شده بود صورتم گل بندازه...دلم داشت پر میزد و خودم مثل زندونیا بودم...تمام اینارو میریختم تو خودم که نکنه یه وقت رفتارم غیر عادی باشه و مامانم بفهمه که خبری هست....

بالاخره شد ۷.۴۰ ...به مامان گفتم برم برای بهاره نوار کاست خام بگیرم؟...ازم خواسته براش چندتا کاست جدید ضبظ کنم...گفت برو...زود برگرد

گفتم چشم...به سرعت رفتم سمت مغازه ی عکاسی...هم نوار کاست خام داشت هم فرهاد رفته بود اونجا تا بده گواهی نامه ی رانندگیشو پرس کنن...از دور دیدمش که داشت از مغازه بیرون میومد...بهش اشاره کردم ولی من رو ندید...رفتم و نوار کاست هارو خریدم..دیم اونسمت خیابون ایستاده کنار داروخانه...سریع رفتم سمت داروخانه تا چندتا قرص برای قلب دردم بخرم...فرهاد رو که دیدم برای چند ثانیه فقط ایسادیم رو به روی همو زل زدیم تو چشمای هم...قلبم از تو سینم داشت کنده میشد...نگاهش پر از عشق و غم بود...دلم میخواست بغلش کنم...فاصله ای نداشتیم...ترسیدم کسی متوجه ما بشه بنابراین این اون لحظه های قشنگ رو از هم اشفتمو زیرلب گفتم بریم داخل داروخانه من قرص بخرم...باهام اومد و پول قرصهارو حساب کرد...اون قرصارو خیلیییی  دوستشوت داشتم چون کسی برام خریده بود که تمام وجودم بهش تعلق داشت...هربار که قلبم درد میگرفت و اونارو میخوردم حس میکردم واقعا خوب شدم و دیگه هیچ مشکلی ندارم....

بالاخره با یه دنیا عشق و حسرت از هم جدا شدیم..من رفتم سمت مغازه و اونم رفت.....رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 12:26  توسط شیرین  | 

فصل ششم(قسمت دوم)

بالاخره روز موعود رسید و ما قرار بود برای اولین بار هم دیگه رو راحت و از نزدیک ببینیم

فقط یه هاله ی گنگ از زمانی یادم بود که از پشت میله های رستوران دربند دیده بودمش...مانتوی چهارخونه ی طوسی رنگمو پوشیدمو ارایش ملایم نقره ای رنگی کردم...دل تو دلم نبود...تمام وجودم پر از انتظار و اشتیاق برای دیدنش بود

تصویر خودم تو اینه بهم میگفت اگر قیافش خوب نباشه چیکار میکنی بعد از این همه عاشقی؟؟؟؟یه نگاه تو چشماش کردمو گفتم هر چی باشه برای من بی نظیره...این قلبشه که زیباست...همین برای من کافیه....نفسم تو سینم حبس شده بود بالاخره با مامانم رفتیم مغازه و هر لحظه به لحظه ی دیدار نزدیک تر میشدیم...فرهاد مغازه رو پیدا نمیکرد تا اینکه با کلی اس ام اس و راهنمایی تونست مغازرو پیدا کنه...از جلوی در مغازه رد شد و یه نگاه عمیقی تو چشام کرد و رفت....برای چند دقیقه دیگه ندیدمش و دلهره داشتمو میگفتم یعنی کجا رفت!!!؟

چند دقیقه بعد دیدم ایستاده اون سمت خیابونو داره بهم نگاه میکنه...موهای خرمایی رنگشو با ژل داده بود عقب و کاپشن چرم قهوه ای رنگی به تن داشت...از بین تمام اینا فقط دو تا چشم گربه ای بود که تو چشام خیره مونده بود...

قلبم فریاد میزد بیا تو میخوام از نزدیک ببینمت...نمیدونستم چرا تعلل میکنه!!!

بالاخره اومد تو مغازه و شروع کرد به تماشای اجناس و حرف زدن با مامانم که خانوم ببخشید فلان لباس رو دارید؟

زیر چشمی نگاهش میکردم و دلم می خواست جیغ بکشم....خوش تیپ بود..قد بلند و ارووم...چشماش گه گاهی من و تماشا میکردن و باهام حرف میزدن...من هیچ حرفی نزدم و درباره لباسا هیچ نظری ندادم...مدام ساکت بودمو لباسایی که پسند نشده بود تا میکردمو تو قفسه میذاشتم...دیگه طاقتم تموم شده بود...هرم نگاهش دلمو از جا می کند...رفتم تو ابدار خونه و نفس عمیق کشیدم...اونم رفته بود تو اتاق پرو تا لباس پرو کنه...بالاخره یه بلوز و شلوار پسند کرد و خرید و بعد تقاضا لباسهایی با مدل جدید تر کرد و مامانم در جوابش گفت که تا اخر هفته اجناس جدیدتری میاره قول اجناس جدید رو  از مامانم گرفت و رفت...لحظه ی اخر نگام کرد و زیر لب بهم گفت ......دوووووست داررررم.....منم  بهش چشمک زدم و بعدش رفت........رفت و تمام وجود منم با خودش برد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:53  توسط شیرین  | 

فصل ششم(قسمت اول)

بعد از اون تصمیم روزگار برامون حس خوبی داشت...اس ام اس و زنگ و تلاش برای شناخت همدیگه رو شروع کرده بودیم

بیشتر از قبل مسر بودیم که ما همو برای ازدواج میخوایمو تنها هدفمون اینه که به اون روز وصال برسیم

تصمیم گرفتیم که برنامه ریزی کنیم و تا روزی که همه چیز به مرحله ی اجرا نرسید من به خانوادم چیزی نگم که فرصت کافی برای رسیدن به اهدافمون داشته باشیم

من شروع کردم به درس خوندن که به بهانه ی درس و دانشگاه خواستگارامو رد کنم و فرهاد هم دنبال کار بود تا بتونه کار کنه و پول جمع کنه تا بتونیم تشکیل زندگی بدیم

همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه دلای بی قرارمون از تنها چیزی که گرفته بود این بود که ما هنوز بعد از یک سال و ده ماه عاشقی و وفاداری هنوز حتی عکس همدیگه رو هم ندیده بودیم....

منم که تا به حال میترسیدم باهاش قرار بذارم عامل اصلی این ندیدن و دوری کشیدن به حساب میومدم

یه روز که جفتمون طاقتمون به اخر رسیده بود تصمیم گرفتیم همدیگرو ببینیم...منو مادرم فروشگاه پوشاک مردانه و زنانه و بچه گانه داریم ....با فرهاد تصمیم گرفتیم برای اینکه بتونیم گاهی همدیگرو ببینیم فرهاد گاهی بیاد مغازه و به بهانه ی خرید لباس و در نقش مشتری ملاقاتهای کوتاهی داشته باشیم...

با کلی فکر و برنامه ریزی هفته های اخر اسفند بود که اولین قرار رو تنظیم کردیم....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 0:3  توسط شیرین  | 

خلاصه ی فصل چهارم و پنجم

براتون گفتم که فرهاد برای اینکه من بتونم به راحتی ازش دل بکنم به دروغ بهم گفت که با دختر دیگه ای دوست شده..منم که خیلی ازین مسئله ناراحت شدم تصمیم گرفتم فراموشش کنم

تازه داشتم سعی میکردم فراموشش کنم که دوباره سرو کله اش پیدا شدو با کلی عذر خواهی تلاش کرد از دلم دربیاره و ازم خواست دوباره شروع کنیم

دو دل بودم که قبول کنم یا نه که خواب بدی که دیدم باعث شد بی خیال رابطه ی دوباره بشم

ولی بعد از گذشت چند روز با اس ام اس فرهاد مبتنی بر اینکه حالا هم که هیچ کس نمی خواد جدامون کنه خودمون نمیذاریم همه چی پیش بره دل منو به دست اوردو تصمیم قاطع گرفتم که بی تردید دوباره از نو شروع کنم و پیمان جدیدی با فرهاد ببندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 23:53  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت هشتم

خیلی بی تفاوت بودم...حسم میگفت خلاص........

وقتی مامانم اومد تو من نرفتم دم در...اون اومد تو اتاقمو دید که دراز کشیدم رو تخت...بهم گفت خوبی؟

گفتم اره..چه خبر؟...پشیمون شده؟....تو دلم میگفتم تو رو خدا نگو نه......بعد از کمی مکس گفت جریان داره؟

بابا بزرگمو مامان بزرگم شروع به صحبت کردن..بابا جون این پسره به درد تو نمی خورد..خانواده ی اینا به ما نمیخوردن...اینا رو که میگفت قند تو دلم اب میکردن...نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم...من میخندیدم و مامانم اینا حسابی ترسیده بودن...فکر میکردن بهم فشار اومده دیوونه شدم

میترسیدن مشکل روحی گرفته باشم....این تعجب و ترس رو که تو صورتشون میدیدم بیشتر خندم میگرفت...به مامانم میگفتم چیه؟؟؟؟؟؟؟به خدا خندم میگیره...مامانم میگفت یادته دیشب بعد ازین که دایی اکبر بی تفاوت به نظر پدر داماد اون ۱۴ سکه رو انداخت سر مهرت باباش رفت تو هم؟

گفتم اره...دو هزاریم افتاد...فهمیدم که دایی مامان بزرگم فرشته ی نجاتم بوده(یادتونه گفتم خوشبختانه دایی مامان بزرگم سر زده اومد؟؟؟واسه همین بود)...کلی به جون دایی اکبر دعا کردم و برای ایل و تبارش سلام و صلوات فرستادم

مامانم اینا باورشون نمیشد که من واقعا خوب و خوشحالم..اخه تا اون موقع هیچ کس هم خبر نداشت تو دل من چی میگذره...جز خدا....

حرف و حدیثا شروع شد..دیدی یکی میمیره همه میگن انگار میدونست میخواد بمیره فلان کارو کرد...انگار بهش الهام شده بود بهمان کارو کرد؟؟؟؟...قضیه ی منم همین طوری شده بود...هر کی یه چیزی میگفت

خاله هام میگفتن ما اونشب شیرینی خورونت استرس داشتیم و تو دلمون غوغایی بود اصلا خوشحال نبودیم..همش فکر میکردیم این پسره خوب نیست...ساناز بهترین دوستم میگفت اونشب دیدی زیاد سر حال نبودم؟...همش میگفتم اینا میخوان النا رو ببرن سر خونه زندگیش؟؟؟؟یعنی النا خوشبخت میشه؟؟؟

همه ازین حرفا می زدند و من بیشتر خندم میگرفت...پیش خودم میگفتم اخه پس چرا یکی قبلش نمی گفت که این پسره خوب نیست..همه جز من داشتن از خوشحالی بال بال میزدن!!!؟؟؟؟

هر روز یکی زنگ میزد که مطمئن بشه من حالم خوبه و دیوونه نشدم..همه ازینکه چجوری به این راحتی میشه با مسئله به این مهمی کنار اومد تعجب میکردن...ولی فراموش کرده بودن من همچین موضوعی رو سر دانشگاهمم تجربه کرده بودم

سال ۸۵ کنکور دادم و با رتبه ی عالی قبول شدم...انتخاب رشته کردم و دانشگاه الزهرا رشته ی ادبیات که همه ی عشقم بود قبول شدم...ولی موقع ثبت نام که شد رفتم داشگاه بهم گفتن شما به دلایلی منتقل شدید به دانشگاه اصفهان...انگار یه پارچ اب سرد ریختن رو سرم...بعد کلی تلاش و شادی اینکه یه دانشگاه خوب و رشته ی مورد علاقم قبول شدم زدن تو حالم....خانوادم نمیذاشتن که من برم شهرستان درس بخونم..با اینحال منو بردن اصفهان و کلی اسرار کردن که اگه میخوای بمونو درس بخون...ولی خوب منم تا اون موقع تنهایی سوار تاکسی نشده بودم..حالا تنهایی چه جوری از پس خودم بر میومدم؟؟؟...ولی من اونموقع هم خودمو جمع و جور کردم و خندیدم و گفتم حتما حکمت خدا بوده...فدا سر همتون...یه سال هم به خاطر اینکه روزانه قبول شدم نرفتم از کنکور محروم شدم....فکرشو بکنید...ولی من خندیدم و گفتم بی خیاااااااال دنیاااااا......

الانم یه چیزی شبیه اون بود...البته در ظاهر امر و برای بقیه..من که خیلیم خوشحال بودم

یادمه دردر دلهای مامانمو میشنیدم که به مامانش میگفت میترسم دیگه نخواد ازدواج کنه و زده شده باشه...منم تو دلم میخندیدم و با کمال بد جنسی میگفتم من که از ۱۷ سالگیم پایه ی ازدواج بودم...بهتر بود قبل اینکه عاشق بشم شوهرم میدادین...بعد حسابی به حرف خودم میخندیدم و به خودم میگفتم پر رو........

با تمام اینا هنوز فرهاد منو پس زده بود و غمش رهام نمیکرد...اما خدا رو شکر میکردم که ازین بحران رها شدم و یه ضرر جبران نا پذیر دامن گیرم نشد

بعد از اون من یه بل داشتم و اون این بود که این ازدواجهایی سنتیتون که سر یه هفته خواستگاری و بله برون و شیرینی خورون راه میندازید..ندیده و نشناخته عاقبتش همینه دیگه....یاد حرف بابام میوفتادم که میگفت اینجوری طبق کشون خوبه یا با عشق الکی...هر چند که از عشق چیزی بهم نرسیده بود جز غم و درد و اشک ولی خوب مهم این بود که طبق کشهای اونا هم تو زرد از اب درومدن

پایان فصل سه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:58  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت هفتم

وقتی بیدار شدم خیلی اروم شده بودم...دلم خیلی اروم گرفته بود

صبح بیدار شدم و دیدم نامزد زوریم بهم مسیج داده..سلام خانومی..صبحت بخیر..جواب دادم سلام به روی قشنگت...صبح شما هم بخیر

یک ساعت بعد براش مسیج دادم خوبی؟چه خبر؟کی میای دنبالم بریم بیرون...ولی جوابی نیومد...

دو ساعت گذشت و هیچ خبری نشد...خیلی بدم اومد...همه چیز منو به یاد فرهاد مینداخت..خیلی غمگین بودم..حس میکردم دارم به نامزدم خیانت میکنم که یکریز تو فکر فرهادم...دارم به خودم خیانت میکنم که با اینهمه عشقی که به فرهاد دارم بازم دارم تن به یه ازدواج دیگه میدم...خیلی حس بدی داشتم...دیشب قرار شده بود که امروز من و نامزدم بریم بیرون و کمی خرید کنیم و بگردیم و بیشتر با هم اشنا شیم ولی نزدیک ظهر بودو هیچ خبری از اون نبود

گردنبند نشونو از گردنم در اوردم و گذاشتم تو خنچش...پارچه و دسته گلشونم گذاشتم تو خنچشونو همرو گذاشتم دم در ورودی..مامانم اومدو دید که اینکارو کردم گفت چرا اینطوری کردی؟

گفتم از صبح گوشیش خاموشه..خونشون هیچکس نیست..سر کارشم جواب تلفنمو نمیده...از صبحم که باید میومد و نیومده...ازش بدم اومده...اگه پشیمونم شده میتونست بگه...ازین وضع بدم میاد

مامانم مات و مبهوت به من نگاه میکرد..گفت از صبح خبری ازش نیست؟

گفتم نه...زنگ زدن به باباش و نمیدونم چی شد که قرار شد برن محل کارشون...مامانم..بابام..مامان بزرگم و پدر بزرگم رفتم اونجا..موقع رفتن من همه ی خنچه ها رو دادم به مامانم و گفتم شاید لازمتون بشه...من تو خونه بودمو داشتم به این فکر میکردم که اگه این ازدواج سر بگیره من تمام عمرم مجبور میشم این مرد رو با فرهادی که تمام عشقم بود مقایسه کنم و عذاب بکشم...تمام لحظاتم پر از فکر فرهاد بود..حتی به یک بوسه با اون مرد نمیتونستم فکر کنم و حالم به هم میخورد....تمام مدت دعا کردم و همه چیز رو سپردم به خدا...بهش گفتم خدایا عشقمو به تو هدیه میدم...ازش مراقبت کن...ولی مراقب منم باش..منو از خودت و عشقت دور نکن...داشتم این دعاهارو با خودم زمزمه میکردم که صدای ماشین تو کوچه پیچید..مامانم اینا بودن و دیگه خنچه ها دستشون نبود....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 15:59  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت ششم

روز شیرینی خورون رسید...همه مشغول یه کاری بودن..مامان و بابام دنبال صندلی و میز و شیرینی و شام و این چیزا بودن

ساناز دوست جون جونیمم اومده بود که موهای منو درست کنه...مامان بزرگم و مامان مامان بزرگمم راه میرفتن و قربون صدقم میرفتن...بالاخره شب شد و مهمونا اومدن...از شانس خوب من یه مهمون ناخونده هم داشتیم و اون دایی مامان بزرگم بود که از قضا مئمم بود و میتونست صیغه ی محرمیت رو جاری کنه

شاید بپرسید چرا گفتم از شانس خوب من...در ادامه تعریف میکنم...

خلاصه اونشب جشن شروع شد..داماد و خانوادش هم اومدن و کادوها و طبقهارو چیدن رو میز جلوی من...دوماد نشست رو صندلی کنار من و دایی مامان بزرگم اماده شد که صیغه رو جاری کنه

هنوز بحث سر مهریه تموم نشده بود و پدر بزرگ من اصرار داشت ۱۴ سکه هم به نیت ۱۴معصوم به مابقیه سکه ها اضافه بشه و پدر داماد هم شدیدا مخالف بود...دایی مادر بزرگم بی توجه به مخالفت پدر داماد اون ۱۴ سکه رو خودش اضافه کرد به اضافه ی یه سکه برای مهر محرمیت...از اون لحظه ای که این سکه ها اضافه شد پدر داماد اخماش رفت تو هم و همش این ور و اونور قدم میزد..حتی شام هم نخورد....

از اونطرف من روسریمو در نمیاوردم و مادر داماد اصرار داشت که روسریمو درارم..ولی من این کارو نکردم چون اونجا کلی نامحرم نشسته بود..ولی همونطور که قبلا گفتم اونا به بی بندو باری خودشون افتخار میکردن و اصرار داشتن منم مثل خودشون بشم...مادر داماد اومد نشست کنار منو گفت این عروسمو میبینی؟...اولا چادری بود..الان ببین با دامن کوتاه و کت کوتاه داره پیش همه میرقصه...تو هم همینجوری میشی...درستت میکنم....اینارو که میگفت سرم گیج میرفت...حالت تهوع گرفته بودم

بعد از شام همه رفتن خونه هاشون و من موندم و مادر پدرم...اونشب تا صبح نخوابیدم و گریه کردم...داشتم میمیردم..نماز شب خوندم و به خدا التماس کردم که نذار تو رو از من بگیرن خدا...منو داری میفرستی بین یه عده ادمی که تو رو دوست ندارن در حالی که من عاشق توام؟؟؟؟داشتم دیوونه میشدم...تا صبح ضجه زدم و به خدا گفتم منو از اغوشت نرون..مگه من چقدر بدم که داری منو میندازی تو دامن یه مشت کافر؟؟؟؟؟...۵تا نماز شب نذر کردم که خدا منو از خودش دور نکنه...اونشب به اندازه شب اول قبر برام سخت بود...بالاخره اونشب خاکستری به صبح رسید و من بعد از نماز صبح پای جانماز خوابم برده بود.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 10:28  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت پنجم

قرار بله برون و حرفای بزرگرا برای مهریه و تاریخ مراسم مختلف موند برای هفته ی بعدش...من مثل یه مرده ی متحرک بودم..همه خوشحال بودن و برام هزارتا خواب میدیدن..حتی یاد اونروزا اشکمو در میاره

مامان و مامان بزرگم فکر پارچه خریدن و لباس دوختن بودن...خاله هام به فامیل شوهراشون پز عروسی منو میدادن...پدرم میگفت دیدی بابا جون..اینجوری که طبق کشون میان خواستگاریت بهتره یا اینکه رو هوا عاشق بشی

من حرف هیچکس رو نمیشنیدم...فقط میدیدم همه خوشحالن..همه میخندن..همه منو میبوسیدن و حرفای قشنگ میزدن...مامانم داشت از خوشحالی بال در میاورد...بابام همش مینشست کنارمو منو بغل میگرفت و بهم محبت میکرد...منم از شادی بقیه خوشحال بودم...دیگه احساس خاصی به چیزی نداشتم..فقط شبا تا صبح یواشکی تو اغوش خدا گریه میکردم

روز بله برون رسید و بزرگترا جمع شدن و درباره مهریه و مراسمای مختلف حرف زدن...انقدر سر مهر چونه زده بودن داشت حالم بهم میخورد...حس کردم یه کالا هستم که میخوان بفروشنم...طرف مقابلم میخواست با حرص با قیمت ارزون بخره و مامانم اینا هم قبول نمیکردن...رفتم تو اتاقمو داشت گریم میگرفت..مامان بزرگم اومد تو اتاقمو گفت میخوای بهم بزنی؟

گفتم نمیدونم...هرکار میخواید بکنید...مامان بزرگم که از دل من خبر نداشت فکر میکرد من ازینکه بخوان بهم بزنن ناراحتم..در حالی که من اصلا نظری نداشتم...هنوز باورم نمیشد که فرهاد چجوری عاقل شد و همه چیو تموم کرد...

بعد از ۲ساعت که چونه هاشون تموم شد و به یه توافق زوری رسیدن قرار شیرینی خورون رو گذاشتن...شد نیمه ی شعبان یعنی ۲هفته دیگه جشن شیرینی خورون من.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 10:55  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت چهارم

خواستگارا سه چهار بار اومدن و منم با اون پسر حرف زدم و زیاد ازش خوشم نیومد

بهش گفتم هدفت از ازدواج چیه گفت برای اینکه ۳۰ سالمه و باید زن بگیرم زن میگیرم

سربازی هم نرفته بود و تمام دارو ندارش به نام پدرش بود..خیلیم بچه ننه بود و هر چی پدرش میگفت همون بود....از همه بدتر اینکه اصلا به خدا و حجاب و اینجور چیزا هم پایبند نبودن و به بی بندو باری خودشون افتخار میکردن..منم خیلی برای خدایی که تو دلم بود ارزش قائل بودمو این برام خیلی ناراحت کننده بود...اما غم بزرگی که تو دلم داشتم همه اینارو مخفی میکرد...من چیزی برای از دست دادن نداشتم...خلاصه اصلا ادم جالبی نبود ولی خوب تنها خوبی که داشت این بود که خوشگل بود و با همون قیافش دل خانواده منو برده بود

من دیگه برای زندگیم هدف نداشتم و از سرکوفت خانوادمو حرف و حدیث اطرافیان خسته شده بودم و بدون اینکه به خواسته دل خودم اهمیت بدم گفتم به درک...من زن هرکی از راه بیاد میشم تا فقط از خونمون فرار کرده باشم....بنابراین وقتی بابام نظرمو پرسید گفتم خوبه...قرار مدار بذارین!!!!بگین بیاان...من ازدواج میکنم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:0  توسط شیرین  | 

با عرض معذرت..النا مسافرت ..ایشالا فردا آپ میکنه..
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 12:22  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت سوم

دوباره یه مدتی که گذشت بابام برام یه گوشی خرید و خانوادم دیگه خیالشون راحت بود که من از فکر فرهاد درومدم و دیگه هم همه جا همراهیم نمیکردند...اونا بازم بهم اعتماد کردن و این برام خیلی با ارزش بود...تنها چیزی که ازارم میداد خواستگارایی بودن که هر روز از هرجا...دوست..اشنا...همسایه برام پیدا میشد و بعضی هاشون میومدن و بعضیها نه...منم طوری رفتار میکردم که خانوادم فکر کنن دیگه تو فکر فرهاد نیستم...چون اگه میدونستن هنوزم شبا تو رویام کسی رو میبینم که به جز تصویر گنگی ازش چیزی ندیدم خیلی زود شوهرم میدادن که دیگه نگرانی نداشته باشن....ولی ازین تظاهر کردن خودم حالم به هم میخورد

البته من بازم به فرهاد زنگ زدم ولی اون مدام گوشیش خاموش بود...داشتم کمکم نا امید میشدم که یه شب...فکر میکنم اواخر تیر ماه ۸۶ بود که فرهاد با یه خط جدید بهم مسیج داد و گفت که به یادمه و هنوزم دوستم داره....واقعا دلم ریخت...خیلی خوشحال بودم...ازین که هنوزم اتیش عشقش خاموش نشده بود پر از ارامش شدم و روحم به پرواز درومد

منم جوابشو دادم و خیلی حس خوبی داشتم...ولی اون چند روز بعد بهم گفت که خیلی فکر کرده و بهتره دیگه با هم نباشیم...گفت خیلی دوستم داره... من ارزوی دلشم.. ولی ما نمیتونیم به هم برسیم و بهتره عاقل باشیم...بهتره که دیگه تمومش کنیم و با این ماجراها خودمونو زجر ندیم

من که دنیا رو سرم خراب شده بود نمیدونستم چی بگم....دلم فریاد میزد این حرفارو نزن و داغونم نکن...نذار دیوونه بشم...ولی غرور دخترونم اجازه نداد التماسش کنم...ولی صدام پر از خواهش بود که نرو.....تو هم نمیتونی دووم بیاری.........ولی اون تصمیمشو گرفته بود

بعد از اون تا اواخر مهر ماه هر بار به یه مناسبتی بهش مسیج دادم و ازش خواستم باهام بمونه...ولی اون هر بار گفت که نمیشه و نمیشه و نمیشه...دیگه از تحقیر کردن خودم خسته شده بودم...

این وسط خانوادمم از یکی از خواستگارا که سه چهار بارم با اسرار اومده بودن خوششون اومده بود و بهشون اجازه دادن که به طور جدی بیان خونمون تا من و اون پسر با هم صحبت کنیم ببینیم به درد هم میخوریم یا نه...منم که از فرهاد دلم شکسته بود...از خانوادم دلم شکسته بود و دیگه هیچ امیدی به فرهاد نداشتم وقتی بابام ازم پرسید اجازه میدم بیان یا نه گفتم بگو بیان....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 6:6  توسط شیرین  | 

فصل3....قسمت دوم

از اول شروع کردیم ولی بازم مامانم بهم شک کرد...درست یادم نیست چطوری ولی فکر کنم بازم داداش کوچیکم فضولی کرده بود

برای اینکه دباره جار و جنجال نشه تصمیم گرفتم خودم به مامان بگم که الا بلا من فرهادو میخوام و هرچقدرم لازمه براش صبر میکنم

با خودم خیلی فکر کردم چیکار کنم که همه چی با ارامش حل شه...تصمیم گرفتم براش نامه بنویسم

براش یه نامه ی طول و دراز نوشتم که با ایات قران شروع میشد و توش کلی شعر حافظ بودو کلی بهش التماس کردم که دیگه دعوا راه نندازه و جو خونه رو متشنج نکنه...ولی..اخر نامه هم نوشتم اگه بخوای موبایلمو باز بهت میدم...تلفنم قطع کنید..کامپیوترم بگیرید ولی قلبمو میخواید چه کنید؟

اون همیشه پیش فرهاده و ارتباطشم قطع نمیشه....

شب بود که نامه رو بهش دادم و رفتم تو اتاقم که مثلا بخوابم...تا ساعت ۲ یا ۳ بود که تو جام پر پر میزدم..که یهو مامان بهم اس ام اس داد بیداری؟

گفتم اره

گفت بیا تو نشیمن...رفتم اونجا و از یه صحبت اروم نصیحت وار شروع شد و به صدای بلند و اشک و قهر تموم شد

باز گوشیمو تحویل دادمو اینبار نشکستم...چون قاطعانه تصمیممو گرفته بودم...دیگه با هیچی عقب نمینشستم...مگر اینکه فرهاد عقب نشینی میکرد...

اینبار باهام ملایم تر بودن...کلاس خیاطیمو میرفتم..سر کار میرفتم...ولی خودشون میبردن و میاوردن که یه وقت خطا نکنم...ولی من با روحم با فرهاد در ارتباط بودم...البته گاهیم یواشکی لایی میکشیدم و بهش از تلفن خونه زنگ میزدم...خیلی وقتا هم اون با تلفن کارتی به خونمون زنگ میزد...خلاصه کم و بیش در ارتباط بودیم ولی غم و فکر و خیال دست از سرم بر نمیداشت...هنوزم اهنگ و اشک و بی قراری با دعای شبانه و عشق بازی با خدا تنها کار دلم بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:31  توسط شیرین  | 

فرهاد

درست یادم نیست چند بار با هم به هم زدیم..

ولی یادم هست که تو جمهوری مشغول کار بودم که النا بهم مسیج داد..

بعد یه مدت دیگه منم نتونستم دوام بیارم و بهش زنگ زدم..

هر بار  مادرش یه بویی میبورد از قضیه و ما هم مجبور بودیم رابطمون و قطع کنیم..

من نمیدونم مادرش از کجا میفهمید!!

البته فکر کنم همه ی مادر ها همینطور هستند.

تو هر بار جدایی و وصلمون یه ضربه بزرگ به ما میخورد و ما رو زخمی میکرد..

ولی واقعا مثل دیوونها هر بار که صدای همدیگر و که میشنیدیم همه غم دنیا از یادمون میرفت و فقط میگفتیم و میخندیدم!! با هم خیلی شاد بودیم..بدون هم خیلی غمناک..

همش به امید خدا بودیم تا خودش یه کاری برامون انجام بده و ما رو هم از این اوضاع خلاص کنه..

اوضاع خونه ی ما هم جالب نبود..

البته همش تقصیر خودم بود..یا با مادرم یا با پدرم جر و بحثم میشد..

دیگه واقعا بی اعصاب شده بودم...

بی پولی.. بی هدفی..بی کاری.. بی پناهی.. بی خوشی..

بی النا یی  ٬!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 13:47  توسط فرهاد  | 

فصل3....قسمت اول

بعد از اینکه گوشیمو گرفتم باز با فرهاد تماس گرفتم....عذاب وجدان داشتم ولی دیگه غم دوری و بی خبری رهام نمیکرد...منم بهش زنگ زدمو با هم کلی صحبت  کردیم..ولی بهش گفتم که به خانوادم قول دادم با تو در ارتباط نباشم...خلاصه اونم بهم گفت که خانواده بهترین چیزیه که ادم داره...قدرشو بدونو اونو به هیچ چیز نفروش...بعد هم با هم خداحافظی کردیم و قرار شد دیگه با هم تماس نگیریم...باز روزگار تلخ دلتنگی شروع شد و من تصمیم گرفته بودم طاقت بیارم..دو سه ماهی هم طاقت اوردم ولی بعد از اون به فرهاد چندتا اس ام اس دادم...ولی یه روز گذشت...دو روز گذشت...سه روز گذشت...ولی از فرهاد هیچ خبری نشد...اون جواب مسیجمو نداد..دیگه نا امید شده بودم و منتظرش نبودم...یه روز وقتی سر کلاس خیاطی بودم بهم یه مسیج داد که هوری دلم ریخت..وقتی مسیجشو خوندم گریم گرفت..دلم میخواست....

برام نوشته بود:

تنهاترین من....

            تنها نذار منو

                         تنها سفر نکن

                                      این دل شکسته ی از یاد رفترو

                         دیوونه تر نکن

                                      با من بمون گلم

                                                         من کم تحملم

دلم میخواست همه چی عوض میشد و تا ابد باهاش میموندم

دلم میخواست زندگی یه رویا بود و میشد بگیم ماییم و یک جرعه نفس...همین عزیزم ما رو بس

ولی زندگی چیز دیگه ای بود....خیلی تلخ تر از اینها که میشه گفت...دنیایی که پول حرف اولو میزنه

خلاصه بعد از کلاس بهش زنگ زدمو اونم جواب داد...تا خونه ۲۰ دقیقه راه بود و من تنها تو این مدت میتونستم باهاش حرف بزم

بهش گفتم قرار بود بی خیال هم شیم...گفت ن نمیتونم....گفتم منم نمیتونم...گفتیم پس گور بابای همه چی...با هم بودنو عشقست....همین که با هم حرف بزنیم کافیه...بزار زمان همه چیزو حل کنه و ما رو به هم برسونه......

اره......تصمیم گرفتیم از اول شروع کنیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 15:14  توسط شیرین  | 

شعر روزهای غم انگیز

این شعر رو وقتی شمال بودیم گفتم..کنار دریا تمام حس تنهایی و دلتنگیمو تو شعر منعکس کردم

خوش به حالت دریا

اه دریا دریا

ای کران سیمین

ای صدای شیرین

تو درین تنگ غروب

تو درین باد نسیم

در کنار خورشید خونین

وه چه رویایی و زیبا گشتی

وه چقدر ارامی

و چه ارامش بی همتایی

به دلم میبخشی

اری اری قلبم همچون تو ارام است

همچو اکنون تو من با خورشید خونین مئنوسم

همه شب تنگ غروب

می ایند غمها پابوسم

میرسد از سویت اوایی برگوشم

وه بسا مدهوشم

تو چه ارامش نابی داری

چه دل پر تب و تابی داری

تو مثال دل من میمانی

گاه تو خشماگین

گاه هم ارامی

چه نسیمی بر من میباری

و چه نرم

در بر سینه ی من میتازی

آه...دریا...دریا

تو مثال دل من تنهایی

و همانند دلم کانون غمهایی

تو به تنهایی من مینگری

من ز تنهایی تو لبریزم

آه..دریا...دریا

تو چه رنگی داری

چه شباهنگ قشنگی داری

در افق سیمینی

در کران سبز و قشنگ

پرتو صدها رنگ

در تو بس هم اهنگ

دوست دارم در اوای موجهایت

بروم در رویا

و به همراه هر موج روم موج به موج

میرسم بر بال هر موجت تا ته اوج

آه...دریا..دریا

تو تفاوت داری با قلبم

خوشبحالت اری

تو یه ساحل داری

که همیشه مرهم بر غم توست

و تو هربار که بر ان ناگه

میشتابی پر موج

گوش میدارد بر اوایت

میزداید از اوج موجت غمهایت..شنهایت

دل من هم دریاست

آه...اما...اما

دل دریایی من بی یار است

دل من تنها است

دل من همیشه با غمها همراه است

ساحلم کو که بگیرد از دل غمهایش؟

بشنود حرفهایش؟

آه...افسوس...افسوس

ساحلم نیست کنون

همدم و یار و دلم نیست کنون

خوش به حالت دریا

خوش به حالت دریا

تو چه زیبا هر شب

میرسی پای قرار

میروی در بر یار

در بر ماه عزیزت هرشب

میروی در رهه مد

میزنی بوسه بر صورت ماه

در افق...در جایی

که رسد صورت مه بر لب اب

می برد از دل دریا تب و تاب

می شود

صورت دریا سیمین گونه

حال او وارونه

این قراره هرشب

قصه ی گردونه

اری اری دریا

تو چه ارامش نابی داری

تو چه یاری داری

چه دل پر تب و تابی داری

تو چه موجی داری

چه شرابی و چه اوجی داری

خوشبحالت دریا

خوشبحالت دریا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 15:46  توسط شیرین  |